تلك آيات الكتاب المبين( الف لام را)
تو كارت نباشد كه مستم بده جام را
بترسم كه زلفش مرا عاقبت
كند رنگ خون چوب اعدام را
برقصم به بزمش زمستي چو برگ
نبينم به جز صورتش خيل اندام را
چشيدم زشهد لب دلبرم جرعه اي
به آن پس نديده تنم بوي آرام را
بغلتيده نارنج من چون زليخا به خون
كه چون يوسف آيد درد راز واحرام را
چو خواب است به بالين من دلبرم
به آهستگي بر زمينش كن آن گام را
كليد در صبح فردا خدايا شكن
كه چون صبح طالع بيايد برد كام را
به بانگ بلند مي فروشي سر كو بگفت
كه اين باده سنجيده گرداند هر خام را
كشيد ي زدست ستمكار دلبرچه ها؟
چو هافز به سختي سپر كردي ايام را!
تو که خود خال لبی از چه گرفتار شدی
تو طبیب همه ای از چه تو بیمار شدی
تو که فارق شده بودی ز همه کون و مکان
دار منصور بریدی همه تن دار شدی
عشق معشوق و غم دوست بزد بر تو شرر
ای که در قول و عمل شهره بازار شدی
مسجد و مدرسه را روح و روان بخشیدی
وه که بر مسجدیان نقطه پرگار شدی
خرقه پیر خراباتی ما سیره توست
امت از گفته در بار تو هشیار شدی
واعظ شهر همه عمر بزد لاف منی
دم عیسی مسیح از تو دیدار شدی
یادی از ما بنما ای شده آسوده ز غم
ببریدی ز همه خلق و به حق یار شدی
هافز شیراض تخلص ماست
شعر در ادامه مطلب حالشو ببر ![]()
![]()
>>> ادامه مطلب <<<

